تبليغاتX
موناليزا

موناليزا

گاه نوشت های من

Happy Cyrus Day

۲۹ اکتبر مصادف با هفتم آبانماه روز جهانی بزرگداشت کوروش کبیره.

داشتم فکر میکردم چند درصد از ایرانیها از این موضوع مطلعند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت   توسط ستاره   | 

برنده تنهاست

انگلیسی ها اصطلاحی دارند به نام false energy یا همان انرژی کاذب خودمان. یعنی انرژی  موقتی و زودگذر که خودمان ایجادش می کنیم اما میدانیم به زودی از بین میرود و در واقع کاذب است. مثلا وقتی که شکلات میخوریم، به موسیقی مورد علاقه مان گوش میدهیم یا مدیتیشن میکنیم.در مورد من البته کمی سخت تر است. وقتی پنچرم ،البته از لحاظ روحی فقط یک کتاب خوب بادم میکند*.

احتمالا از نظر خیلی ها دیوانگی است که یک نفر در مواقع حساس و بحرانی زندگی اش بنشیند و کتاب بخواند اما وقتی از نظر تجربی با ضمانت ترین منبع کسب false energy ات باشد خواسته یا ناخواسته انجامش میدهی.

این بار دست به دامان "برنده تنهاست" از پائولو کوئلیو شدم. جواب نداد. برخلاف عنوانش که مثل آهنربا جذبم کرد. نمیدانم اشکال ازگیرنده های من بود که هیچ false energy ای ریسیو نشد یا از سبک بسیار متفاوت نویسنده بود...خلاصه اینکه هنوز پنچرم و از سوء انرژی روحی رنج میبرم. 

 

* بنده تیوپ لسم.محض اطلاع! و رینگ اسپرت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط ستاره   | 

Confession

یادت می آید؟ باهم از یک کیسه خریدیم. محبت را میگویم. از همان پیرمرد کور که حراجش کرده بود. تو آن روز شانه هایت پهن بود و دستانت گرم و من خسته از سرمایی که تمام کبریت هایم را سوزانده بود.

یادت می آید؟ آرزوهایمان را میگویم. همان هایی که میگذاشتیمشان در حباب های صورتی و من خنده هایم را به زور میچسبانم به گوشه ی سمت چپش، شاید که بتپد.اما باد که میوزید چپ و راست، جایشان عوض میشد، به همین سادگی. با یک باد. بعدها،کمی دیرتر از موعد مقرر فهمیدم زندگی هم به همین سادگیست. جا به جا میشود، زیر و رو میشود به همین سادگی. اما کمی سخت بود یعنی اوایلش خیلی سخت بود که دل نبندم به آن حباب های صورتی به آن آرزوهای پررنگ و آب. آخر وقتی بودند یادم میرفت بچگی هایم. اینکه هنوز دست چپ و راستم را باکبریت هایی که روشن میکردم ، میشناختم: آن یکی که کبریت داشت راست بود و دیگری که جعبه داشت گویا چپ. هنوزهم نمی شناسمشان. باور کن. هنوز هم بچه ام گرچه یک شبه پیر شدم. همان شبی که دیگر نه کبریتی بود و نه آن "تو"یی که آنهمه دلبسته اش بودم.

میشنوی؟ صدای باران را؟ شمعدانی های حیاط هم شده اند مثل من. سیراب نمیشوند انگار از باران. گلبرگ هایشان پرپر شده، برگ هایشان زرد از بس که آفتاب ندیده اند. اما وقتی برایشان چتر میبرم فریاد میزنند: "نه". دلشان نور نمیخواهد و گرما هم، مثل من. باید عادت کنم مثل شمعدانی هایم به زمزمه ی باران، به بوی نم دیوارهای اتاق، به چکه چکه های آبی که از سقف به ظرف کف اتاق میریزد، به شب های بلند پاییز بی تو، به سرمای زمستان. به همه چیز.عادت میکنم. نه؟ ...شاید خیلی زود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت   توسط ستاره   | 

Gaining weight

معمولا لاغرها سروکاری زیادی با وزنه ندارند مگر آنهایی که تحت رژیم چاقی باشند و بخواهند آخر ماه به دکترشان جواب پس بدهند. و من هم چون جزء دسته لاغرهای بدون رژیم بودم سالی یک بار خودم را می وزنیدم و هشت سال پی در پی همان عدد 50 را مشاهده میکردم، بدون حتی نیم کیلو اینطرف یا آنطرف.

ماجرا ازچهار ماه پیش یعنی زمان ترخیصم از بیمارستان شروع میشود که دوستان متلک هایی نثار بنده میکردند مبنی بر اینکه بیمارستان به شما ظاهرا ساخته است و صورتتان لپ انداخته و است و اینها و من انکار. چندی گذشت و کمری شلوارهایم فیکس شدند و باز من به خود انکاری که ای عجب این نسخه های طبیب ما را روز به روز پف میکند و سایزمان را تغییر میدهد. تا اینکه دیروز دوباره بر حسب اتفاق بر روی وزنه رفتم و ...چی؟؟؟...دوباره بی آنکه دیگری ملتفت شود پایین آمدم و بالا رفتم و ...نخیر ...تغییری نکرد...شده ام 55 کیلو. یعنی 5 کیلو اضافه وزن درعرض چهار ماه، آن هم برای آدمی مثل من.

بلافاصله بعد از آن محاسبه کردم که اگر با این سرعت پیش روم تا نوروز وزنم از 60 هم خواهد گذشت و یک ستاره پنج پر تپل را تصورفرمودم که دارد مثل شکموها آجیل میخورد و اصلا زیبا نیست. وصف آنکه از دیروز تا به امروز در ذهن من چه افکار جانکاهی آمده اند و رفته اند را پوشیده میدارم همانگونه که راز را به دلایل نامعلومی نزد همگان(نزدیکان) سربه مهرگذاشته ام.

مشکل اینجانب 55 کیلو شدن نیست بلکه این روند فربگی با سرعت مافوق صوت است که آینده را تیره و تار کرده. کسی پیدا میشود که مرا دلداری دهد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت   توسط ستاره   | 

سفرهای مارکوپولو

طی سفری که از اصفهان به تهران، مازندران،گیلان،زنجان،کردستان،همدان و مرکزی داشتم چند تجربه جدید کسب کردم:

اول اینکه هیچ کجا مثل خونه ی خود آدم نمیشه.(ناجدید)

دوم اینکه وقتی در سفر یک همشهری را می بینی انگار در شاخ آفریقا یک ایرانی را دیده ای.

سوم اینکه کردها خیلی بی غل و غش، مهربان،مودب و دوست داشتنی هستند.

چهارم اینکه خیلی خسته ام. بقیه نوشتنیها را می گذارم برای انشای اول مهر.

 

پ ن : کردها یک "ف" یا "ق" سه نقطه دارند. کسی می تواند دراین مورد به من اطلاعی بدهد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت   توسط ستاره   |